
ساعت چهار دوباره با یه حالت پانیک از خواب بیدار شدم و گوشی رو روشن کردم تا این حالت بگذره.فکر می کنم بخاطر فکرهای دیروز بود.وقتی یک خورده بیش از حد به ناامیدی ها و ناکامی ها فکر می کنم، بدن سریع واکنش نشون میده و برام خط و نشون میکشه .اصلاً حال ندارم پاشم درس بخونم و به این فکر می کنم با این شرایط کلاً همه چیز کان لم یکن هست! با این اوضاع خونه و خانواده و زندگی و امکانات، من چه چیزی ازم برمیاد؟ فلوکستین ها هم که عملاً فقط اشتها ها رو کم کرده.اتاق و وسیله هام شلوغ و نامرتبه و باید دستی به سر و گوششون بکشم، تمرین ها رو انجام بدم.البته شاید بعد از ظهر. چون الآن اصلاً حال ندارم و انرژی ام در حد ۵ درصد هستش.شستن لباس ها و شستن ظرفها و درست کردن غذا هم هست.آخر شبها دیگه نباید میوه بخورم و باید به همون چایی بسنده کنم.چند شبه که خواب یه نوزاد رو میبینم که خیلی همو دوست داریم و به هم مأنوس هستیم.واقعاً انرژی ام کمه و واقعاً بابا خیلی اذیتمون می کنه.
برچسب:
نویسنده: delnvq

عصرگاه از شدت استیصال، سری به گرمابه زدم و بعدش کمی حالم بهتر شد و لقمه ی کوچک برگری را که از دیشب مانده بود به عنوان شام خوردم.امروز مقداری دوباره به خواندن سپری شد و من باز حالم خراب شد.قبول دارم دیگر آن نوجوان تیزهوش هزاران سال پیش نیستم که تمام امتحانات پایانی را بیست میگرفت.برایم سخت شده.همه چیز برایم سخت است و از همه آزارگرتر،زندگی! کارهای بابا، عجیب و تأسفبار و مشکوک است.انگار که دنیا به انتها رسیده و گیر افتاده ام در این خانه ی عذاب آور.دیشب تعدادی از اهل خانواده ی از هم پاشیده ام، رفته بودند مهمانی و من فهمیدم که توی این خانواده، برای همیشه، مهمانی های فامیلی به پایان رسیده و ما در انزوای اندوهیزناک خواهیم ماند..هوا گرم است،تمرین هایم نصفه نیمه مانده و دوره ی بعدی را هم شرکت نخواهم کرد و حتی دیگر دنبال چرایی های بی جواب هم نخواهم بود، اما باید از پیله ی این خانه بگریزم و به پروانگی آرزوهایم برسم. حس ترسناکی است،اینکه دیگر چیزهایی را که یک زمانی دوست داشتی ،دیگر دوست نداری...دلتنگم و دلشکسته
برچسب:
نویسنده: delnvq

من هنوز خواب آن خانه ی زیبا را،
با سقف بلند و پنجره های بسیار بزرگ قدی می بینم،
که چراغدان های ویکتوریایی و لوستر های مینیمالش،
هنگام زوال خورشید، به جانشینی او میرسند،
خواب آن خانه و آن مرد را می بینم که،
مرا دوست دارد و هنوز دارد دنبال من میگردد.
برچسب:
نویسنده: delnvq

هر سختی و رنجی که میکشیم حقمونه!
اما در مقابلش،
هر خوشی و خوشحالی و لذتی برامون پیش میاد، نوش جونمون!
همه اش کفه ی ترازوئه!
تو این حق انتخاب رو داری که،
بخوای سختیه چه چیزی رو داخلش بریزی،
و از طرف مقابلش ،چه خوشی و لذتی رو برداری!
.
.
پ.ن: از وبلاگ یک دختر دوست داشتنی که مهاجرت کرده!
برچسب:
نویسنده: delnvq