
دیشب چند بار کابوس میدیدم، طوری که برادرم اومد بیدارم کرد و گفت خوابِ چی میدیدی؟ و من یادم نمیومد که خواب چی بود،با اینکه نور اتاق آروم بود و من یکی از تمرین ها رو برای مربی فرستادم و اون خیلی خوشش اومد و یه سری به گرمابه زدم و شوخ از خود زدودم! اما انگار توی خواب،یه خشم فروخورده داشتم.توی خواب داد میزدم و حالم خراب بود.خب البته که خوب نیستم.فلوکستین ها بی خیالم کرده، اما صبح ها انرژی ندارم و چند روزه که اصلاً هیچی نخوندم، یعنی اوضاع خونه و زندگی و خانواده، نمیذاره که من خودم و حواسم رو جمع و جور کنم.توی تابستون گرم و جنگ و بی پولی هم گیر افتادم..برای اون چیزی که می خوام و برای نجات از سختی ها، خیلی بیشتر از آنچه فکرش رو میکردم،بی انرژی و خسته ام.
برچسب:
نویسنده: delnvq